جنگ جهانی
چهارم، ابزارها و آماجها ـ کتاب سوم
بخش سی و ششم ـ انقلاب کوبا
انقلاب کوبا یکی از تأثیر
گذارترین تحولات دوران جنگ سرد است. تا آن تاریخ تصور وقوع یک انقلاب ضد آمریکایی
در حیات خلوت ایالات متحده یعنی آمریکای لاتین ممکن نبود. سالها بود که قاره آمریکا
بر اساس "دکترین مونروئه" حوزه نفوذ بی چون و چرای ایالات متحده به حساب
می آمد. این دکترین که در دوم دسامبر 1823 توسط "جیمز مونروئه" پنجمین
رئیس جمهورآمریکا به کنگره ارائه شده بود با طرح حوزه های قدرت در جهان
آنروزهرگونه دخالت کشورهای اروپایی در قاره آمریکا را ممنوع می دانست و در مقابل
دخالت ایالات متحده در مناسبات قدرتهای اروپا با مستعمراتشان را نیز منتفی قلمداد
میکرد.
در این راستا ایالات متحده
با هرگونه مداخله کشورهای اروپایی به سختی برخورد می کرد که مهمترین آنها جنگ علیه
اسپانیا در 1898 بود که نهایتأ به شکست سخت اسپانیا وخروج کامل این کشورازآمریکای
لاتین منجرشده بود. کوبا هم در همین سال است که از سیطره اسپانیا خارج می شود. پس
از جنگ جهانی دوم و ارتقاء آمریکا به موضع ابرقدرتی اگرچه حوزه نفوذ امپریالیسم
آمریکا به کل جهان گسترش می یابد اما آمریکای لاتین همچنان خط قرمز این کشور باقی
می ماند. کودتای سازمان سیا در گواتمالا در 1954 نشان داد که آمریکا تا کجا به این
خط قرمزش پایبند است. انقلاب کوبا اما این خط قرمز را می شکند. انتقامی که ایالات
متحده پس از گذشت نزدیک به هفت دهه از پیروزی انقلاب کوبا هنوز آنرا رها نکرده
نشان ازعمق دردی است که حاصل این خط شکنی می باشد.
کوبا در دوران پیش از انقلاب
سال 1898 یکی از سیاه ترین
سالها در تاریخ اسپانیاست. در این سال اسپانیا در پی یک شکست سیاسی و نظامی فاجعه
بار بخش اعظم مستعمرات خود را در اقصی نقاط جهان از دست می دهد. تآثیرات بلافصل
این شکستها بر روی جامعه اسپانیا بویژه بر روی شعرا، نویسندگان و روشنفکران آن
آنچنان عمیق است که با خود نسلی را بوجود می آورد که به "نسل نود و هشتی
ها" معروف می شوند. ایالات متحده که تازه به صحنه سیاست بین المللی پا گذاشته
است فیلیپین را در شرق آسیا و پورتوریکو و کوبا را در آمریکای
لاتین از چنگ اسپانیا خارج می کند.
کوبا که تا این تاریخ
مستعمره اسپانیاست تحت حاکمیت آمریکا قرار می گیرد. سه سال و اندی بعد اگرچه
جمهوری کوبا تآسیس می شود اما تا نزدیک به شصت سال دیگریعنی تا مقطع انقلاب کوبا
سرنوشت این جزیره تمامآ براساس "اصلاحیه پلات" در ید قدرت ایالات متحده
قرار می گیرد. اصلاحیه یا "مُتمِم پلات"Platt Amendment که در دوم مارس 1901 از
سوی سناتور"اُلیور پلات" عضو جمهوریخواه سنای آن کشور تهیه شده بود به
مجموعه متممهایی گفته می شد که پس از تصویب در کنگره آمریکا به قانون اساسی کوبا
اضافه شده بود. مجلس کوبا البته دو باراین متمم را رد میکند اما بار سوم و بدنبال تهدید آمریکا مبنی بر ادامه اشغال این
کشور بدان رآی می دهد.
مهمترین بخش"اصلاحیه
پلات" که البته تمامـآ ناظر بر حفظ منافع بلافصل آمریکا در شرایط ترک نیروهای
نظامی ایالات متحده از کوبا و اعطای به
اصطلاح استقلال سیاسی به این کشور بود، برسمیت شناختن حق آمریکا برای دخالت نظامی
در کوبا هرگاه که لازم باشد بود. حقی ! که تا مقطع انقلاب کوبا چهار بار در 1906،
1912، 1920 و 1933 مورد استفاده قرار گرفت. در 1934 که روزولت سیاست روابط خوب با
همسایگان را به اجرا می گذارد بخش اعظم این متممها حذف می شوند اما حضور مقتدر و
تعیین کننده ایالات متحده در کوبا تا مقطع انقلاب 1959 همچنان پا برجا میماند.
جزیره گوانتاناموی معروف ازهمان تاریخ و بر اساس همین متممها بود که تا همین امروز
هم تحت حاکمیت ایالات متحده قراردارد.
مردم کوبا در این سالها
وضعیت رقت انگیزی دارند. نرخ بیکاری در بدترین حالت تا پنجاه درصد و در بهترین
حالت از 25 درصد پایینتر نمی رود. نظام فئودالی بیداد می کند. تعداد اندکی از بزرگ
مالکان بیشترین زمینهای کشاورزی را در اختیار دارند در حالیکه جمعیت عظیم دهقانان
کوبا هیچ زمینی برای خود ندارند. بورژوازی نحیف کوبا تنها قادر به تولید اندک
کالاهایی است که سرمایه داری آمریکا تولید آنرا به صرفه نمی داند. به جز این تمامی
تولیدات کلان همچون تولید نیشکر و بخشهای گوناگون صنعتی از قبیل نفت، برق، تلگراف، تلفن و غیره در اختیار
کنسرنهای آمریکایی قراردارند. درآمد سرانه اندکی بیشتر از سیصد دلار است و اکثریت
مردم فاقد سواد خواندن و نوشتن هستند.
از 1902 یعنی سال اعلام
استقلال تا 1933، کوبا پنج رئیس جمهور را تجربه می کند که موفق شده اند دوران
ریاست جمهوریشان را در مجموع به پایان برسانند. "جراردو ماچادو" Gerardo Machado دیکتاتور خونریز کوبا آخرین
آنهاست که با صندوق رآی می آید ولی با قیام می رود. ماچادو نماینده کنسرن آمریکایی
جنرال الکتریک در کوباست. "آی تی تی" را هم نمایندگی می کند و البته
بزرگ مالکان و صاحبان مزارع نیشکر را نیز. او نماینده همه هست بجزمردم محروم و
البته مقاوم کوبا. در دوران او صنعتِ ! فحشا و قمار و قاچاق بیداد می کند. دولت تا
گردن در بدهی های خارجی فرو رفته و فساد
کل دستگاه دولتی را فرا گرقته است.
ماچادو در 1929 برای دومین بار انتخاب !
می شود در شرایطی که خود او تنها نامزد ریاست جمهوری است.
قیام مردم کوبا علیه ماچادو
با بیست هزار کشته پایانی است بر دیکتاتوری او. دیکتاتوری که حمایت آمریکا را نیز
از دست داده است. ماچادو به آمریکا می گریزد و شش سال بعد هم در آستانه جنگ جهانی
دوم در همانجا می میرد. با سقوط او دوران حاکمیت پنج رئیس جمهور پیش از قیام 1933
به پایان میرسد و کوبا وارد مرحله جدیدی در تاریخ پیشا انقلابی خود می گردد.
ماچادو از اواخر دهه 1890میلادی عضو فراماسونری کوبا هم هست. او در سال 1929، در
اوج قدرت و درآغاز دور دوم ریاست جمهوری تحمیلیش، طی فرمانی یک تکه زمین متعلق به
دولت را برای ساختن معبد "لژ بزرگ جزیره کوبا"Gran
Logia de la Isla de Cuba رسمأ و علنأ دراختیار لژ مزبورمی گذارد.
الیگارشی کوبا که بند نافش
به کلان سرمایه داری آمریکا بسته است هر کار که بخواهد در این کشور می کند. این
الیگارشی در یک ارتباط تنگاتنگ با مافیای یهود قرار دارد که هاوانا را پایگاه اصلی
خود قرار داده است. در رآس این مافیا تشکیلاتی قرار دارد بنام "کوشِر
نوسترا"Kosher Nostra . کوشِر در زبان عبری به معنی خالص و تمیز است. در رابطه با مواد
غذایی هم به معنی حلال می باشد.
مافیای آمریکا در آغاز قرن
بیستم میلادی اجزای گوناگونی دارد که مهمترین آن یک مافیای سیسیلی بنام "کوزا
نوسترا" Cosa Nostra می باشد. در مقابل "کوشِرنوسترا"
با استفاده از لفظ حلال ! برماهیت تمامآ یهودی خود تآکید دارد. در این مقطع کلان
سرمایه یهود که بر بخش بزرگی از رسانه های آمریکا تسلط پیدا کرده است تلاش دارد که
اخبار مربوط به جنایات
"کوشرنوسترا" را مخفی و در مقابل به اخبار مربوط به "کوزا نوسترا" و مافیای سیسیلی پوشش دهد !
فعالیتهای "کوشر
نوسترا" در آغاز دهه سی میلادی در
آمریکا کلید می خورد. در رآس این مافیا یک یهودی متولد اوکرائین قراردارد بنام
"مایر لانسکی" . Meyer Lansky او
چهره شاخص مافیای کوبا در فاصله دهه سی تا مقطع انقلاب کوبا می باشد. تشکیلاتی که
او در کوبا پی ریخته بود در 1952 وارد اتحاد با ژنرال باتیستا دیکتاتور کوبا می
گردد. از این مقطع به بعد او بدون هیچ مزاحمتی فعالیتهای خود را در زمینه های
قاچاق، پولشویی و فحشا گسترش می دهد و هاوانا را تبدیل به بهشت پولداران آمریکایی
برای خوشگذرانی بر گرده مردم کوبا می کند.
جالب است که باتیستا تا پیش
از تبدیل شدنش به دیکتاتور مطلق العنان کوبا
و در دوران عضویتش در سنا برای همین مایر لانسکی لابی گری هم میکرده است !
لانسکی که صاحب و گرداننده چند ده هتل و کازینوی لوکس در هاوانا بود در جریان
انقلاب کوبا موفق به خارج کردن بخش اعظم سرمایه خود از هاوانا نمی شود و میلیونها
دلار را در کوبا بجا گذاشته و مثل بسیاری از لاشخورهای دیگر به آمریکا می گریزد.
مدتی بعد بدلیل تحت تعقیب بودن در خود آمریکا هم مجبور به ترک این کشور شده و به اسرائیل یعنی موطن اصلی مافیای یهود می
گریزد.
فولخِنسیو باتیستا
باتیستا یک گروهبان ارتش
کوباست که پس از ورود به ارتش به عنوان تندنویس وارد ستاد ارتش کوبا شده بود. او
که با قیام 1933 و در جریان شورش موسوم به "قیام گروهبانها" وارد چرخه
قدرت سیاسی شده است با سلب قدرت از شبکه
سنتی افسران در ارتش و با حمایت تمام عیار دولت آمریکا تبدیل به ثقل مرکزی قدرت
نظامی در کوبا می شود. باتیستا یک مزدور بی جانشین برای امپریالیسم آمریکا در
کوباست که با چراغ خاموش وارد صحنه سیاسی کوبا می شود. او بدنبال قیام 1933 و در
مقابله با چپهای لیبرال برهبری "رامون گراو"Ramón Grau که در رأس "حزب انقلابی کوبا" دولت را در دست گرفته
بودند حتی حاضر است از ثقل سیاسی چپ
رادیکال متشکل در جنبش دانشجویی که فیدل کاسترو نیز تعلق بدان دارد استفاده کند.
داستان حمایتهای باتیستا از
جنبش دانشجویی و چپ رادیکال در اواخر دهه سی میلادی و حمایت متقابل کمونیستهای
کوبا از او در اولین دور ریاست جمهوریش به مثابه نماینده بورژازی ملی ! و شرکتشان
در دولت او چیزی شبیه به شرکت حزب توده در دولت قوام السلطنه را تداعی می کند که
به لحاظ زمانی هر دو مورد مربوط به سالهای دهه چهل میلادی و سالهای پایانی جنگ
جهانی دوم و ورود استالین به ائتلاف ضد فاشیستی می باشد.
این سیاست البته تنها محدود
به ایران و کوبا نبود. پایه های تئوریک آن برگرفته از قرارهای هفتمین و آخرین
کنگره کمینترن یا همان انترناسیونال کمونیستی مبنی بر ضرورت تشکیل"جبهه
خلق" در 1935 بود. تصویب این قرار درکنگره هفتم، دست احزاب کمونیست برادر را
در کل کشورهای جهان آنروز برای همکاری با سوسیالیستها، سوسیال دمکراتها، لیبرالهای
ضد فاشیست و خلاصه بورژوازی مرکزگرا در ابعاد ملی باز گذاشته و بدینترتیب راه ورود
آنها به حکومتهای ائتلافی را هموار میکرد.
تز "جبهه خلق"
درست درنقطه مقابل تصمیمات کنگره قبلی همین نهاد بود. کنگره ششم کمینترن در 1928
بر اساس تز"سوسیال فاشیزم" کمونیستها را از همکاری با نه فقط
"لیبرالها و بورژوازی ملی" که حتی با سوسیالیستها و سوسیال دمکراتها
(سوسیال فاشیستها) نیز منع کرده بود. تصویب تز "سوسیال فاشیزم" در کنگره
ششم کمینترن مستقل از درست یا غلط بودن آن درعمل امکان ورود کمونیستها به
دولت را منتفی کرده و تنها راه تصاحب قدرت سیاسی را سرنگونی نظامهای سرمایه داری
از طریق انقلابات پرولتری می دانست.
باری ، کمونیستهای کوبا هم
مثل بقیه کمونیستهای آنروز و بر اساس تز "جبهه خلق" سیاست همکاری با
بورژوازی ملی را در پیش گرفته بودند. درجریان انتخابات مجلس مؤسسان در 1939، اتحاد
هواداران باتیستا وارد همگامی و همکاری عملی با کمونیستها می شوند. نتیجه این
همکاری که شامل حزب انقلابی نیز می شد کسب اکثریت مجلس مؤسسان و
فراهم شدن زمینه تصویب قانون اساسی جدید در 1940 بود که با برسمیت شناختن
بسیاری از حقوق شهروندی و تصویب هشت ساعت کار در روز تبدیل به مترقی ترین قانون
اساسی آمریکای لاتین می گردد.
باتیستا با همین استراتژی
موفق می شود که انتخابات ریاست جمهوری در 1940 را بر علیه رقبای شناخته شده و گردن
کلفت متعلق به نظم قدیم ببرد و بدینترتیب پایه های قدرت خود را در سالهای آتی پی
بریزد. کوبا در این مقطع وارد مناسبات دیپلماتیک با اتحاد شوروی شده و وارد
"ائتلاف علیه هیتلر" می شود. کمونیستهای کوبا هم با
حداقل دو وزیر وارد کابینه باتیستا می شوند !
چهار سال بعد باتیستا که خود
برای بار دوم امکان شرکت در انتخابات 1944 را ندارد نخست وزیر خود را وارد مبارزات
انتخاباتی می کند اما رقیب همیشگیش رامون گراو انتخابات را می برد و او مجبور می
شود که موقتأ صحنه سیاسی را ترک و ساکن فلوریدا در آمریکا شود. باتیستا در 1948
دوباره به کوبا برمی گردد و به عنوان سناتور وارد مجلس سنا می شود. در این مقطع او
که نفوذ چندانی در سیاست کوبا ندارد به عنوان لابی ایالات متحده فعالیت می کند و
در همین دوران است که همکاری با مافیای یهود و مایر لانسکی را آغاز می کند.
درجریان انتخابات 1952
باتیستا که حزب خود را تشکیل داده است موفق به شکل دادن به ائتلافی برای پیروزی در
انتخابات نمی شود. اندک زمانی مانده به انتخابات و در شرایطی که باخت نامزد مورد
حمایت باتیستا قطعی به نظر میرسید او تصمیم به کودتا گرفته وبی هیچ مقاومتی موفق
به تصاحب قدرت سیاسی می گردد. ایالات متحده هم بشرط سرکوب کمونیستها که مؤتلفان
سابق باتیستا بشمار می آمدند از دولت کودتا حمایت می کند. هفت سال آینده کوبا صحنه
حاکمیت بی چون و چرای اوست که با مشت آهنین و با حمایت بی قید و شرط ایالات متحده،
فقر و فساد و سرکوب و وابستگی تا بن استخوان را در جای جای جزیره جاری و ساری می
کند.
به سوی انقلاب
در 26 ژوئیه 1953 یک گروه چریکی 161 نفره از
دانشجویان و روشنفکران انقلابی کوبا که فیدل کاسترو و برادرش رائول نیز درمیان
آنان هستند تصمیم می گیرنند که برای پایان دادن به وضع موجود با یک حمله مسلحانه
دو پادگان در بایامو و سانتیاگو را به تصرف خود درآورند. 40 نفربه بایامو اعزام می
شوند و فیدل به همراه 120 نفر دیگر حمله اصلی به "پادگان مونکادا"
در سانتیاگوی کوبا که شامل نزدیک به 1500 نیروی نظامی میشد را به عهده می گیرد.
پنج نفر پیش از حمله خود را کنار می کشند و بدینترتیب فیدل حمله را با 115 نفر
باقیمانده صورت می دهد. تهاجم مسلحانه البته با شکست روبرو شده و همگی مهاجمین
دستگیر و به زندان انداخته می شوند. با این وجود همین عملیات سمبلیک آغازگر جنبش
مسلحانه ای می شود که بر آن نام "جنبش
26 ژوئیه" گذاشته می شود و طلیعه دار
مبارزه مسلحانه تا مرز پیروزی انقلاب می گردد.
سال 1953 سال مهمی در تاریخ
جنگ سرد می باشد. در اینسال درست مثل 1933 جهان شاهد یک تحول کیفی در جابجایی قدرت
در دو قطب متخاصم درمسیر تحولات مربوط به یک جنگ جهانی بالقوه می باشد. بیست سال
پیش از این نیز کلان سرمایه یهود برای اولین بار نماینده خود یعنی روزولت را در
حاکمیت ایالات متحده می نشاند و در نقطه
مقابل نیز آنتی تز ناسیونال سوسیالیسم قدرت سیاسی را در آلمان تصاحب می کند.
هردوی آنها به شکلی کاملأ
دمکراتیک ! بر اریکه قدرت تکیه می زنند و بدینگونه راه تعیین تکلیف قدرت در ابعاد
جهانی و در چارچوب برهم زدن نظم موجود کلید می خورد. بدون هیتلر شاید نه جنگی جهانی کلید می خورد و نه جرثومه فسادی بنام اسرائیل بر سرزمین
فلسطین بنا می شد. بدون روزولت نیز
وارد کردن ایالات متحده به جنگی که منافع آمریکا را تهدید نمیکرد و حمایت اکثریت
مردم این کشور را هم با خود نداشت بسادگی امکانپذیر نمی بود.
بیست سال بعد از آن نیزجهان
یک جابجایی قدرت در دوسوی جنگ سوم را تجربه می کند. ژانویه 1953 آیزنهاور
وارد کاخ سفید می گردد و در مارس همانسال استالین با مرگی مشکوک می میرد.
وارد چگونگی مرگ استالین بدور از مسکو و
در ویلای شخصیش نمی شوم چرا که به بحث ما مربوط نمی شود.
با قرارگرفتن آیزنهاور در
قدرت بلافاصله یک سیاست جدید یعنی سیاست "رژیم چنج" از طریق کودتا
برای اولین بار در دستور کار دولت ایالات متحده قرار می گیرد. سیاستی که برای
نخستین بار در جهان با کودتای 28 مرداد علیه دولت دکتر مصدق در اوت 1953 کلید می
خورد و یکسال بعد نیز با کودتای دیگری در گواتمالا علیه دولت "خاکوبو
آربنز" تثبیت می گردد. چه گوارا از دولت آربنز به عنوان "آخرین
دمکراسی" آمریکای لاتین یاد می کند.
سیاست رژیم چنج ازطریق کودتا
یکی ازپایه های اصلی آن چیزی بود که بعدأ "دکترین آیزنهاور" نام گرفت.
این سیاست مرکزثقل دخالت فعال در
"کشورهای دشمن" را از حیطه نظامی به حیطه امنیتی منتقل می کرد و به تبع
آن وزنه سازمان سیا به مثابه نهاد پیش برنده سیاست مذکور را نیز در معادلات درونی ایالات
متحده بالا می برد.
سیاست بازدارندگی هسته ای
درمقابل اتحاد شوروی و اعطای تضمین امنیتی به رژیمهای وابسته به آمریکا از 1957 به
بعد پایه های دیگردکترین آیزنهاور را تشکیل می دهند. درطرف مقابل نیز با قرارگرفتن
نیکیتا خروشچف در رأس هرم قدرت در اتحاد شوروی، طلیعه یک تغییرکیفی درسیاستهای
جهانی پدیدارمیشود که درروند تکاملی ! خود به سیاست "همزیستی مسالمت
آمیز" با امپریالیسم و به تبع آن
تقابل چین و شوروی می انجامد. سال 1953 سال پایان اولین جنگ گرم منطقه ای میان دو
ابرقدرت دوران جنگ سرد در ژوئیه
آنسال هم هست.
و اما در کوبا فیدل کاسترو و
بسیاری از همرزمانش پس از کمتر از دوسال حبس بدنبال اعلام یک عفو عمومی در 15 مه
1955 از زندان آزاد می شوند. آرمان انقلاب و باور به ضرورت مبارزه مسلحانه حالا
بیش از هر زمان دیگری براندیشه کاسترو و یارانش تثبیت گردیده است. پیروزی مبارزه
مسلحانه اما ابتدا به ساکن در گرو شکلگیری یک تشکیلات انقلابی با کادرهاییست که نه
فقط مسلح به یک تئوری انقلابییند بلکه دوره آموزش نظامی را نیز پشت سر گذاشته اند
می باشد. بدیهی است که امکان آموزش نظامی کادرهای جنبش در درون خاک کوبا امکانپذیر
نیست. به همین دلیل پروژه خروج موقت از کوبا در دستور کار انقلاب قرار می
گیرد.
ژوئیه 1955یک گروه 82 نفره
برهبری فیدل کاسترو خاک کوبا را به مقصد مکزیک ترک می کنند. "آلبرتو
بایو" یک افسر انقلابی اسپانیایی که سالها پیش از این در جریان جنگهای داخلی
اسپانیا علیه نیروهای فرانکو جنگیده بود مسئولیت آموزش نظامی به آنان را بر عهده
دارد. در همینجاست که فیدل با اسطوره انقلاب کوبا "چه گِوارا" آشنا می
شود و ازهمین جاست که سرنوشت انقلاب رقم می خورد.
25 نوامبرسال بعد کادرهای
آموزش دیده "جنبش 26 ژوئیه" سوار بر کشتی گرانما، خاک مکزیک را به مقصد
کوبا ترک کرده و یک هفته بعد در دوم دسامبر 1956 وارد کوبا می شوند. از اینجا به
بعد تنها دوسال زمان لازم است تا انقلابیونی کم شمار اما مصمم پس از گذشت زمانی
اندک بر ارتش تا دندان مسلح دیکتاتوری که حمایت ابرقدرت آمریکا را نیز با خود داشت
پیروز شوند و انگشت حیرت جهانی که به نظاره نشسته بود را به دهانشان برند.
انقلابیونی اندک اما با حمایت گسترده توده های محرومی که در محاسبات قدرت کمتر به
حساب می آمدند. دریای بی انتهایی که ماهیان انقلاب تنها با شنا کردن در بستر آن می
توانند شاهد پیروزی را در آغوش کشند و لاغیر. سقوط نیروی انقلابی از آنجایی آغاز
می شود که از این دریا بیرون انداخته شود و یا بیرون برود.
درگیریهای متعاقب پیاده شدن
نیروهای کاسترو در سواحل استان گرانما با سربازان باتیستا به کشته شدن بسیاری از
انقلابیون می انجامد. باقیمانده آنان همراه با فیدل و چه گوارا به کوه
های"سیرا ماسترا" در شرق کوبا عقب نشینی می کنند و از آنجا مبارزه
پارتیزانها با پشتیبانی همه جانبه چریکهای شهری برهبری "فرانک پاییس" Frank País و "سِلیا سانچز" Celia Sánchez آغاز
می شود. تأمین نیروهای تازه نفس ، سلاح و دارو برعهده چریکهای شهری است. فرانک
پاییس دوسال و اندی پیش از پیروزی انقلاب، در سی
ژوئیه 1957 و در پی یک درگیری مسلحانه با نیروهای امنیتی باتیستا به قتل می
رسد و "آرماندو هارت" بجای او می نشیند. اما بمبارانهای مداوم وتلاشهای
مستمرنیروهای باتیستا درجهت تعیین محل فرماندهی عالی پارتیزانها جواب نمیدهد و
استقبال روز افزون توده های شهر و روستا از آنان، مستمرأ بر کمیت و کیفیت ارتش
انقلاب می افزاید.
برنامه جنبش 26 ژوئیه نه یک
برنامه سوسیالیستی که یک برنامه "تمام خلقی" است که رفرم ارضی و حل
مسئله دهقانی و ملی کردن دارایی های کوبا در رأس آن قراردارد و به این اعتبار از
پتانیسل جذب بالایی برخوردار است.
سال 1958 سال تهاجم همه
جانبه انقلابیون به نیروهای ارتش باتیستاست. در کنار فرماندهی "جبهه
اول" به رهبری خود کاسترو که در شرق مستقر است، جبهه های جدید مستمرأ در
مناطق دیگر گشوده می شوند. از فوریه 1958 "جبهه دوم" به رهبری
"رائول کاسترو" و "جبهه سوم" به رهبری "خوان
آلمیدا" در مناطق دیگری در شرق شکل می گیرند. آپریل همانسال فرمانده
"کامیلو سین فوئگوس" Camilo Cienfuegos جبهه
جدیدی را در شمال لاس ویلاس میگشاید. فرماندهی جنوب ومرکز لاس ویلاس نیزازهمان
آپریل 1957برعهده فرمانده چه گواراست.
تا این تاریخ کمونیستهای
کوبا درحزب سوسیالیست خلق هنوز درحمایت تمام عیار از "جنبش 26 ژوئیه"
مُرددند. آنها سرانجام با تأخیر و تنها پس از مشخص شدن برنامه های جنبش مبنی بر
انجام تغییرات بنیادی در پهنه های اقتصادی و اجتماعی، به حمایت برمی خیزند و بدین
ترتیب همکاری حزب و سندیکاهای کارگری مرتبط با آنها با "جنبش 26 ژوئیه"
نیز آغاز می گردد.
سرانجام در 31 دسامبر 1958
باتیستا که پایان کارش فرا رسیده است، فرماندهی عالی ارتش را به ژنرال کانتیلو
واگذار کرده و خود کوبا را ترک می کند. هدف امپریالیسم آمریکا دادن اجازه خروج امن
به باتیستا و ارائه تصویر کذب یک کودتا علیه باتیستا با هدف اجرای اصلاحات ! در کوبا توسط ژنرال کانتیلو و کودتاچیانش بود.
اما این کلاه برداری امپریالیستی جواب نمی دهد. پاسخ رهبری جنبش 26 ژوئیه اعلامیه
فراخوان به اعتصاب سراسری از اول ژانویه 1959 می باشد که از رادیوی شورشیان پخش می
گردد. پیام انقلاب صریح و واضح است :
نه به کودتای نظامی ، آری به
انقلاب ، هرگونه تلاش برای ربودن دستاوردهای قیام تنها جنگ را طولانیتر می کند.
بلافاصله پس از پخش فراخوان
از رادیو، مردم پایتخت به خیابان می ریزند و همراه با زندانیان سیاسی که همزمان در
زندان کاستیلو شورش کرده اند اقدام به تصرف نقاط کلیدی هاوانا، ادارات دولتی و
مراکز پلیس و نیروهای امنیتی می کنند. نیروهای تحت امر فرمانده چه گِوارا و سین
فوئگوس هنور در لاس ویلاس هستند که دستگاه دولتی در هاوانا همچون خانه ای مقوایی
درهم میشکند. در پایان اینروز کل ساختار نظامی و امنیتی و سیاسی از هم پاشیده و به
تسخیر مردم درآمده اند. هرکس که
توانسته فرار کرده و بجاماندگان یکی از پس
از دیگری تسیلم می شوند.
فیدل کاسترو که دراینزمان
هنوز درسانتیاگوی کوبا مانده است کمی پس از تسلیم بی قید و شرط نیروهای دولتی در این شهر، طی یک سخنرانی در
مقابل مردم انقلابی در سوم ژانویه ، بر اساس قولی که پیشتر در رابطه با بدنبال
قدرت دولتی نبودن خود داده بود، یک دولت جدید به ریاست "مانوئل اوروتیا"
Manuel Urrutia را اعلام
میکند. فردای آنروز در دوم ژانویه نیروهای فرمانده چه و سین فوئگوس پیروزمندانه
وارد هاوانا می شوند و در همانروز دولت کودتایی کانتیلو ساقط می شود. اعتصاب عمومی
اما تا چهار ژانویه و تسلط کامل برکل ساختار سیاسی و اقتصادی ادامه پیدا می کند.
پنجم ژانویه با انتخاب "خوزه میرو کاردونا" José Miró Cardona توسط کاسترو، نامبرده به عنوان اولین نخست وزیر
انقلاب کار خود را آغاز می کند.
کاسترو پس از یک هفته مارش
پیروزمندانه در شهرهای سرراه درهشتم
ژانویه وارد هاوانا می شود. در 16 فوریه کاردونا از مقام خود استعفا می دهد و راه را برای ورود رسمی
کاسترو به سیاست و تصدی پست نخست وزیری کوبا آماده می کند. اوروتیا نیز در
مقام اولین رئیس جمهوری انقلاب تنها تا هفده ژوئیه همانسال بر سر کار می ماند و
جای خود را به "اُسوالدو دورتیکوس" Osvaldo
Dorticos می دهد.
پس از انقلاب
دوران پسا انقلاب نه فقط
دوران اقدامات ضروری برای تغییرات بنیادی در ساختار سیاسی و اقتصادی کوبا که آغاز
روند انکشاف نیرویی در درون صفوف انقلاب و تصفیه گرایشات بورژوایی در درون جبهه
خلق نیز هست. گفتم که انقلاب کوبا یک
انقلاب تمام خلقی بود که طیف گسترده ای را در میان مخالفان رژیم باتیستا در بر
میگرفت. یک سر آن حزب کمونیست کوبا بود و سر دیگر آن نیروهای بورژوا ـ دمکراتی است
که با هرگونه جهت گیری انقلاب به سمت گرایشات کمونیستی مخالفند. کاسترو نیزخود را
هیچگاه در چهارچوب "جنبش 26 ژوئیه" به عنوان کمونیست تعریف نکرده بود.
نه کاسترو و نه چه گوارا و نه دیگر رهبران انقلاب کوبا از کمونیستهای پیرو شوروی
نیستند. او در واقع سوسیالیستی است
که پیش از این در رابطه با خود همواره از
عدالت طلبی و دمکراسی خواهی سخن گفته بود. کاسترو در سفر دوستانه ای هم که اندکی
پس از تصاحب قدرت سیاسی به آمریکا داشت بارها گفته بود "ما کمونیست نیستیم و درهای
کوبا برای سرمایه هایی که در خدمت پیشرفت کشورش باشند بازخواهد بود."
فشارخیابان و ضدیت بیمارگونه
ایالات متحده با حاکمیت جدید درقالب تحریم ومحاصره اقتصادی، کادررهبری کوبا را به این نتیجه درست رساند که تنها راه نجات،
برچیدن نظام سرمایه داری و قطع سرانگشتان ایالات متحده است. سال 1960 سه شرکت بزرگ
نفتی متعلق به آمریکاییها در واکنش به سلب ید از زمینداران بزرگ و تقسیم
اراضی میان دهقانان از پالایش نفت ارسال شده از سوی اتحاد شوروی در کوبا خودداری
می کنند. در مقابل دولت اقدام به ملی کردن پالایشگاه ها می کند. دولت آیزنهاور در
آخرین روزهای عمر خود میزان خرید نیشکر که شریان حیاتی کوبا بود را پایین می آورد
و در مقابل اتحاد شوروی اعلام آمادگی برای خرید کل نیشکر کوبا را به اطلاع این
کشور می رساند. بدینترتیب دولت انقلابی کوبا را در مقابل یک انتخاب تعیین کننده
قرار می دهد و اینگونه هست که از 1961 به بعد جهت انقلاب کوبا اندک اندک به سمت
اتحاد شوروی و درتقابل با ایالات متحده نشانه گیری میشود.
پس از انقلاب اکتبر
یکباردیگر اثبات می شود که در عصر امپریالیسم پیروزی انقلاب در یک کشور جهان سومی
تنها و تنها از مسیر مبارزه با امپریالیسم آمریکا از یکسو و تلاش در راستای جذب
حمایتهای جبهه گسترده ضد آمریکایی در جهان میسر می شود و نه به تنهایی ! این
واقعیت بسیار شباهت به تئوری "انقلاب مداوم" لئو تروتسکی فرمانده ارتش سرخ در دوران پسا انقلاب اکتبر داشت که انقلاب را
بدون این دو عنصر موفق نمی دید.
تئوری "انقلاب
مداوم" او دو پایه داشت. یکی اینکه انقلابی که در عصر امپریالیسم با تغییرات
ملی ـ دمکراتیک آغاز میشود حتمأ باید به تغییرات سوسیالیستی ارتقاء یابد و دوم
اینکه انقلاب در یک کشور جهان سومی چاره ای جز فرا رفتن از مرزهای ملی و جهانی
کردن انقلاب ندارد. به غیر از این چاره ای جز بازگشت به عقب و در نطفه خفه شدن
نخواهد داشت. البته شرایط دوران انقلاب
اکتبر بسیار متفاوت با دوران پسا انقلاب
کوبا بود. در شرایط پسا انقلاب اکتبر سرمایه داری اروپا بدلیل جنگ دوم ضعیف و احزاب و جنبشهای کارگری بویژه در
آلمان بسیار قوی بودند. خود مارکس انتظار
انقلاب پرولتری را بیشتر در اروپا و بویژه همین آلمان سرمایه داری داشت و نه در روسیه کمتر سرمایه داری و بیشتر
فئودالی.
لنین در 1919 طی
انترناسیونال سوم موسوم به انترناسیونال کمونیستی یا "کمینترن" در مسکو
احزاب کمونیست اروپا را فرامی خواند که
برای تصاحب قدرت سیاسی و انقلاب جهانی به میدان بیایند. انتظار میرفت که پیروزی
انقلاب در یک کشور دیگر راه را برای انقلاب جهانی باز نماید. شکست شورشهای
ژانویه و مارس 1919 در برلین و
"اکتبرآلمانی" و جمهوری شوروی مونیخ
و مجارستان ، پایانی بر این انتظار و باز شدن راه تز استالین مبنی بر ضرورت و امکان پی ریزی نظم
سوسیالیستی در یک کشور یعنی اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی بود. ( در بخش
هفتم از کتاب اول مفصلأ به شورشهای آلمان اشاره کرده ام.)
در دوران انقلاب کوبا اما خبری از احزاب و جنبشهای
قدرتمند سوسیالیستی در اروپا و آمریکا نیست. در عوض دولتهای مدعی سوسیالیسمی وجود
دارند که بر یکی از دو قطب جهان آنروز حاکمیت دارند. برای کوبا مبارزه با
امپریالیسم و قطب سرمایه داری پیوستن بی
چون و چرا به قطب مقابل را الزام آور می
کرد و چنین بود که کاسترو علیرغم مخالفتهای اشخاص وجریانهای غیرکمونیست وبعضأ ضد
کمونیست "جنبش 26 ژوئیه" راه نزدیکی به اتحاد شوروی در خارج و انشاء سوسیالیسم در داخل را پیش می گیرد.
کاسترو در 16 آپریل 1961 پس از آنکه آمریکا یکروز پیش در 15 آپریل سه پایگاه نیروی هوایی کوبا را بمباران کرده
بود اعلام می کند : واقعیت اینست که انقلاب ما یک انقلاب سوسیالیستی است. 17 آپریل
عملیات خلیج خوکها کلید می خورد.
واقعه خلیج خوکها
آیزنهاور در آپریل 1960 به سازمان سیا اختیار می دهد که تبعیدیان کوبا
را تعلیم داده و مسلح کند. سال 1961 غلیرغم آنکه یک رئیس
جمهور دمکرات بر سر کار آمده است اما سیاست آیزنهاور علیه کوبا همچنان توسط کندی هم دنبال می شود. گفتم که در 15 آپریل 1961 آمریکا
اقدام به بمباران سه پایگاه نیروی هوایی کوبا می کند. روز بعد هم یک ناو آمریکا
حامل تفنگداران دریایی بسمت ساحل "پینار دل ریو" درغرب
کوبا حرکت کرده و تظاهر به حمله می
کند. "فرمانده چه" با نیروهایش برای دفاع به سمت غرب متمایل می شود اما
فردای آنروز آمریکا عملیات اصلی را با هزار و سیصد تن از مهاجمانی که اکثریتشان را
تبعیدیان ضد انقلابی کوبا در فلوریدا تشکیل
می دادند در سواحل خلیج خوکها در جنوب
اغاز می کنند. دو نفر از مأموران سیا نیز همراه آنانند.
نیروهای انقلاب کوبا البته
آماده در انتظار نشسته اند. در طی یک نبرد سه روزه تهاجم با یک شکست مفتضحانه
روبرو می شود و به غیر از 118 کشته بقیه مهاجمان یعنی 1202 نفر نیز به اسارت در می
آیند. نماینده آمریکا در سازمان ملل هرگونه دخالت در این واقعه را تکذیب میکند اما
چهار روز بعد خود کندی رسمأ مسئولیت این تهاجم را
بر عهده میگیرد.
عملیات شکست خورده در خلیج
خوکها تنها یک شکست مفتضحانه نظامی نبود، بیشتر از آن یک رسوایی سیاسی برای رئیس
جمهوری بود که تنها سه ماه از روی کار آمدنش نمی گذشت. این عملیات گرایش کوبا به
سمت اتحاد شوروی را تسریع و تعیین تکلیف نهایی با کل سرمایه های امپریالیستی در
کوبا را کلید می زند.
بحران اتمی کوبا
سال 1962 جهان در آستانه یک
جنگ اتمی و اغاز سومین جنگ گرم جهانی قرار دارد. در این سال کوبا پذیرای موشکهای
هسته ای اتحاد شوروی علیه ایالات متحده می شود. این نقل و انتقالات البته از دید
هواپیماهای تجسسی آمریکا پنهان نمی ماند. موشکهای مستقر در کوبا تأمین کننده دست
برتر اتحاد شوروی در شرایط یک جنگ اتمی
محتمل علیه آمریکا بودند. موشکهایی که می توانستند در ظرف مدت بسیار کوتاهی به کل
نقاط ایالات متحده برسند. این مسئله از آنچنان اهمیتی برخوردار بود که کندی را
مصمم به تهدید اتمی شوروی کرده بود.
ناوگان آمریکا که وظیفه حفظ محاصره اقتصادی کوبا را بز عهده داشت بدستور کندی درمقابل کشتی های حامل موشکهای
ارسالی به کوبا آرایش تهاجمی به خود می گیرند و اولتیماتوم رئیس جمهور آمریکا در22
اکتبر جهان را در آستانه یک جنگ نابود کننده اتمی قرار می دهد.
کوبا در 27 اکتبر یک
هواپیمای تجسسی U2
آمریکایی را در آسمان خود ساقط می کند اما نهایتأ در فردای آنروز و بدنبال معامله ای که میان
خروشچف و کندی صورت می گیرد، اتحاد شوروی موشکهای میان برد مستقر در کوبا را خارج
می کند و در مقابل آمریکا با خاتمه محاصره اقتصادی و دادن تضمین امنیتی به کوبا به
علاوه بیرون بردن موشکهای اتمی ناتو موسوم به ژوپیترمستقردرترکیه موافقت می کند.
کمتر ازیکماه بعد در20 نوامبر 1962 آمریکا رسمأ به محاصره اقتصادی کوبا پایان می
دهد و موشکهای ژوپیتر را هم بعدأ مخفیانه
از ترکیه بیرون می کشد.
فرمانده
چه گوارا از این توافق به مثابه خیانت خروشچف یاد می کند. علیرغم این درعمل پروسه
پسا بحران اتمی در کوبا ، پروسه نزدیکی هرچه بیشتر این کشور به شوروی تا حد
وابستگی سیاسی، اقتصادی و ایدئولوژیک در دهه های آتی تا مقطع فروپاشی بلوک شرق و
اتحاد شوروی می باشد. سه سال پس از این نقطه عطف است که حزب کمونیست کوبا تشکیل و
کوبا وارد یک ساختار تک حزبی می شود. پروسه ای که ازهمان آغاز سال 1961 و با
جهتگیری به سمت اتحاد شوروی کلید خورده بود.
در
ژانویه 1961 سه جریان "جنبش 26 ژوئیه" به رهبری "فیدل کاسترو"، کمونیستهای
روسی متشکل در "حزب سوسیالیست
خلق" به رهبری "بلاس روکا" و "مدیریت انقلابی13مارس" به
رهبری "فوره چومون" ، خود را منحل و در تشکیلات جدیدی بنام "سازمانهای
انقلابی یکپارچه" تحت مسئولیت "آنیبال اسکالانته" یکی ازمسئولین
حزب سوسیالیست ادغام
می شوند. دوسال بعد بدنبال اخراج اسکالانته به اتهام سکتاریسم و فرقه گرایی به سود
سوسیالیستهای خلقی، در فوریه 1963 تشکیلات جدیدی تحت عنوان حزب متحد انقلاب
سوسیالیستی کوبا بوجود می آید که دوسال بعد با تغییر نام خود در سوم اکتبر 1965
تبدیل به "حزب کمونیست کوبا" می شود.
چه گِوارا
" نماد انقلاب کوبا"
انقلاب کوبا یکی از پنج
انقلاب بزرگ جهان پس از انقلاب فرانسه ، روسیه ، چین و پیش از انقلاب ایران هست.
ویژگی مشترک این پنج انقلاب مستقل از تفاوتهای بسیارمیان آنها ، تأثیرات فرا ملی ،
منطقه ای و جهانی متعاقب آن است. علاوه بر این همه آنها به نفس انقلاب در ابعاد
ملی قانع نیستند وبدنبال صدور انقلاب هستند. انقلاب نیکاراگوئه چنین ادعایی نداشت
، اصلأ از چنین ظرفیتی نیز برخوردار نبود. حتی انقلاب ویتنام هم با همه عظمت آن
چنین مدعایی نداشت. انقلاب کوبا اما چنین ادعایی را داشت. چه گِوارا نماد تئوریک و
عملی چنین مدعایی بود.
تجربه انقلاب پیروز کوبا
چهره مبارزه انقلابی برای تصاحب قدرت سیاسی و به صحنه آوردن عنصر اجتماعی را در
بسیاری از نقاط جهان دگرگون کرد. تئوریهای "جنگ چریک شهری" و
"محاصره شهر از طریق روستا" و "جنگهای پارتیزانی" منبعث از
آن، از درون تجربه انقلاب کوبا بیرون آمده بودند. مبارزه مسلحانه در ایران و
ترکیه صرف نظر از خود آمریکای لاتین، بیش
از هر کجای جهان از انقلاب کوبا تأثیر پذیرفته بود.
انقلاب کوبا را بیش از آنکه
رهبری آن یعنی فیدل کاسترو و حزب کمونیست به جهان بشناسانند، چه گِوارا نمایندگی
کرده است. کاسترو اگر مغز انقلاب کوبا را به تصویر کشد، چه گِوارا قلب
پر تپش انقلاب است. کاسترو اگر واضع اندیشه انقلاب کوبا باشد، چه گِوارا روح این
انقلاب است. کاسترو یک انقلابی پراگماتیست و در عینحال واقعگراست. چه گِوارا اما
یک آرمانگرای بی مرز است. این تنها اوست
که بسادگی افسار اسب قدرت را در هاوانا رها می کند و برای کمک به انقلابیون آفریقا
به آن قاره می رود.
بازگشت به کوبا و ترک دوباره
هاوانا و رفتنش به آمریکای لاتین و عزم انقلاب در بولیوی با تعداد انگشت شماری از
یارانش درهیچ چهارچوب منطقی قابل تفسیر نیست. او اما رهرویی است که چراغ راهش عقل
نیست، عشق است. عقل و عشق دو دنیای متفاوت را نمایندگی می کنند. عقل محاسبه سود و
زیان می کند، عشق برعکس در بند هیچ سودی نیست. این عاقلانند که معمولا وارد تاریخ
می شوند. عاشقان هم اگرچه بسیار نادر ولی گاه گاه
وارد تاریخ می شوند. جایگاه اینان اما نه در صفحات تاریخ که در قلوب نسلهای
آینده است. چه گِوارا از این دست عاشقان انگشت شمار است.
نهم اکتبر 1967 ارتش مزدور
بولیوی با همکاری سازمان سیا "چه" را که دو روز پیش از این مجروح و
دستگیر کرده بود اعدام می کند. پیش از اعدامش یکی از سربازان محافظ او می پرسد :
آیا به جاودانگی خود می اندیشی ؟ و "چه" پاسخ میدهد: نه ! به جاودانگی
انقلاب می اندیشم.
کوبا در تمامی سالهای پسا
انقلابش با یک محاصره بیرحمانه اقتصادی و یک تحریم گسترده دنیای غرب روبرو بوده
است. این تحریم رذیلانه باعث شد تا کوبا تمام و کمال به کمکهای اتحاد شوروی و بلوک
شرق وابسته گردد. با اینحال و علیرغم
تمامی این سختیها کوبا موفق شده بود که با یک سیستم یکی یکدانه آموزش و بهداشت
رایگان با پیشرفته ترین کشورهای جهان به رقابت برخیزد. ورزش کوبا هم تا سالیان سال
در همه رشته ها حرفهای بسیاری برای گفتن داشت. اکثریت بزرگی از مردم کوبا که تا
پیش از انقلاب سواد خواندن و نوشتن نداشتند، امکان ورود رایگان به مدارس، دانشگاه
ها و مکاتب علمی یافتند.
فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی
البته ضربه ای جبران ناپذیر برای کوبا بود. زخمی که انقلاب کوبا بر پیکر امپریالیسم آمریکا فرود آورد آما هنوز التیام نیافته ! پس
از خیانت دستگاه رهبری ونزوئلا در تحویل مادورو به آمریکا و قطع آخرین شریان نفتی
از کشور مزبور، کوبا بی هیچ یار و یاوری در مقابل اختاپوس هفت سر گلوبالیستها
همچنان پس از 67 سال مقاومت می کند. هر چه که بر کوبای یکه و تنها برود یک چیز اما
ماندگار خواهد بود. انقلاب کوبا بی هیچ تردیدی مهر خود را بر جهان قرن بیستم زده
است. این البته در تاریخ خواهد ماند.
بیژن نیابتی ، 12
تیر 1405